
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دل نوشته های ذهن من

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه حس عجیب و خوبی دارم!
چقدر خوشبختم من که در سرزمین نورها و آینه ها به زندگی سلام کردم!
فقط... کاش ۲۵۰۰- ساله بودم...
همین. قضاوت با شما...
خیلی وقته آپ نکردم. حوصله خودمم نداشتم چه برسه …….. به خودم!
این چند وقته یه اتفاقهایی افتاد که خیلی از باورهام نابود شدند. تمام آنچه بهشون اعتقاد داشتم ........... همیشه فکر میکردم تا انگشت به در کوفتن کس رنجه نکنی، کس مشت به در کوفتنت رنجه نمی کنه! فکر میکردم تا با احساس کسی بازی نکنی با احساست بازی نمیشه! ....... چه ساده بودم!!!!! هنوز هم هست ولی تلخ شدم!
نمی دونم آخر این بازی که من به اشتباه واردش شدم چیه اما هنوز هم یه حس سمج درونم هست که گولم میزنه. منم بهش میگم چقدر درست گفته گابریل گارسیا مارکز: "هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود!"
همین!
.
.
.
- چرا غذاتو نمی خوری؟!
: من میگم محبوبه جون! آخه چرا مامان شنگول و منگول باید اوانارو تو خونه تنها بذاره که آقا گرگه بتونه بیاد بخورتشون؟؟؟؟؟
فقط ۴سال و نیم داره!
میگه: بابام زورش خیلی قویه! اگه با تفنگ آبپاش به خورشید شلیک کنه، خورشید می افته ...
.
.
.
فقط چهار سال ونیم داره..!!!
از پیاده رو می رفتم که حس کردم کسی دنبالم میدوه، پشت سرم رو نگاه کردم، یه پسر بچه دوازده - سیزده ساله بود:
_ سلام خاله!
: سرتا پاشو ورانداز کردم و با تردید، جوابشو دادم
_ خاله! 200 تومان به من میدی نون بگیرم!!!!!!!!!!!!
تاگور :
آرزویم این است که :گاهی روبرویت بنشینم و تمام کارهای نیمه تمامم را کنار بگذارم!